یلدا در نخستین روزهای شش ماهگی
قربون دخملم بررررررررررم الهی 
روز بروز داری بزرگتر و بلا تر میشی مامان
اول ازاولین روز شش ماهه شدنت بگم 
یه کیک کوچیک ساده و یه جشن ماهگرد پنج ماهگیه سه نفره ی کوچمولو برات گرفتیم

الهی فدات بشم بسکه کنجکاوشدی و دلت میخواد همه چیز رو دست بگیری تا کیک و شمعها رو دیدی یهو خودتو از بغل بابا هول دادی جلو و میخواستی شعله شمعها رو که با کنجکاوی بهشون خیره شده بودی رو بگیری و بعدشم احتمالا بذاری دهنت زنـــــــــــدگـــــــــــــــي

و اما امروز بالاخره به آرزوت رسیدی و غذا خوردی اونم چــــــــــــــی ؟؟؟؟
فرنـــــــــی

وای که چقدر خوشحال شدی و ذوق کردی فرنی روبا قاشقش میخواستی قورت بدی شیمکوی مامانی


چند روز پیش رفتم پیش پزشکت و باهاش مشورت کردم وقتی بهش گفتم میل زیادی به غذا خوردن نشون میدی گاهی گریه میکنی گفت که میتونی غذا خوردن رواز فرنی شروع کنی و کم کم حریره بادوم و سوپ بهت بدم نوش کنی گل مامان 
عاشق بازی کردن با انگشتات هستی . بازیه لی لی حوضک رو خیلی دوست داری تا برات شعرشو میخونم دستات رو باز میکنی یا انگشتای منو میگیری ... و آخرشم کف دستات رو بهم میمالی و با هم دست میزنیم
هنوز موفق نشدم از این صحنه و لحظه عکس بگیرم 
امروز ظهر قبل از اینکه بخوابی برات کتاب خوندم و چون علاقه به کتاب داری دلت میخواد تمام عکسهاشو ببینی و...

و در آخر ....




یلدا در نخستین روزهای شش ماهگی
